قطره
قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود
والدين امروز با تفــكر ديــروز براي فرداي فرزندان خود نمي توانند برنامه ريـزي كنند . • مشخص بودن نقش والدين در سبد آموزشي وپشتيباني فرزند خود • همسو بودن جريان رفتاري و تربيتي والدين با سيستم هاي مدرسه دسته اول آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نيستند هم نيستند دسته دوم آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نيستند ، نيستند دسته سوم آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نيستند هم هستند دسته چهارم آنانی که وقتی هستند نيستند ، وقتی که نيستند هستند خوشبختي ما در سه جمله است : تجربه از ديروز، استفاده از امروز، اميد به فردا ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم :حسرت ديروز، اتلاف امروز، ترس از فردا. ۲. آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همهی انسانها برابرند.(مارتین لوترکینگ) ۲. بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانوهایت زندگی کنی.(رودی) ۴. بر روی زمین چیزی بزرگتر از انسان نیست و در انسان چیزی بزرگتر از فکر او. (همیلتون) ۵. عمر آنقدر کوتاه است که نمیارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی) ۶. چیزی ساده تر از بزرگی نیست آری ساده بودن همانا بزرگ بودن است. (امرسون) ۷. به نتیجه رسیدن امور مهم، اغلب به انجام یافتن یا نیافتن امری به ظاهر کوچک بستگی دارد.(چاردینی) ۸. آنکه خود را به امور کوچک سرگرم میکند چه بسا که توانایی کارهای بزرگ را ندارد.(لاروشفوکو) ۹. اگر طالب زندگی سالم و بالندگی می باشیم باید به حقیقت عشق بورزیم. (اسکات پک) ۱۰. زندگی بسیار مسحور کننده است فقط باید با عینک مناسبی به آن نگریست.(دوما) ۱۱. دوست داشتن انسانها به معنای دوست داشتن خود به اندازه ی دیگری است. (اسکات پک) ۱۲. عشق یعنی اراده به توسعه خود با دیگری در جهت ارتقای رشد دومی. (اسکات پک) ۱۳. ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیمودهایم میتوانیم هدایت کنیم. (اسکات پک) ۱۴. جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست.(محمد حجازی) ۱۵. هنر، کلید فهم زندگی است. (اسکار وایله) ۱۶. تغییر دهندگان اثر گذار در جهان کسانی هستند که بر خلاف جریان شنا میکنند. (والترنیس) ۱۷. اگر زیبایی را آواز سر دهی، حتی در تنهایی بیابان، گوش شنوا خواهی یافت. (خلیل جبران) ۱۸. روند رشد، پیچیده و پر زحمت است و در درازای عمر ادامه دارد. (اسکات پک) ۱۹. در جستجوی نور باش، نور را مییابی. (آرنت) ۲۰. برای آنکه کاری امکانپذیر گردد دیدگان دیگری لازم است، دیدگانی نو. (یونک) - بيهوده متاز که مقصد خاک است - هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن - نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم - هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن - هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود - دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود - هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم - خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست - دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است - تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد - هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد - مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀخود ، قلبي كودكانه داشته باشد - سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی - يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها - دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است - هيچوقت نمیتوانيد با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد - نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد - کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني - هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد - در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد هاروي مك كي مي گويد: «روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفي خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذاريد.» سپس كارت كوچكي را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف مي كند توجه كنيد.» بر روي كارت نوشته شده بود: «در كوتاه ترين مدت، با كمترين هزينه، مطمئن ترين راه ممكن و در محيطي دوستانه شما را به مقصد مي رسانم.» من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپيما به جاي نيويورك در كره اي ديگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبيل بسيار آراسته اي شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: «پيش از حركت، قهوه ميل داريد؟ در اينجا يك فلاسك قهوه معمولي و فلاسك ديگري از قهوه مخصوص براي كسانيكه رژيم تغذيه دارند، هست.» گفتم: «خير، قهوه ميل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسيد: «در يخدان هم نوشابه دارم و هم آب ميوه.» سپس با دادن يك بطري نوشابه، حركت كرد و گفت: «اگر ميل به مطالعه داريد مجلات تايم، ورزش و تصوير و آمريكاي امروز در اختيار شما است.» آنگاه، بار ديگر كارت كوچك ديگري در اختيارم گذاشت و گفت: «اين فهرست ايستگاههاي راديويي است كه مي توانيد از آنها استفاده كنيد. ضمنا من مي توانم درباره بناهاي ديدني و تاريخي و اخبار محلي شهر نيويورك اطلاعاتي به شما بدهم و اگر تمايلي نداشته باشيد مي توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.» از او پرسيدم: «چند سال است كه به اين شيوه كار مي كنيد؟» پاسخ داد: « دو سال.» پرسيدم: «چند سال است كه به اين كار مشغوليد؟» جواب داد: «هفت سال.» پرسيدم: «پنج سال اول را چگونه كار مي كردي؟» گفت: «از همه چيز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسي هاي زيادي كه هميشه راه را بند مي آورند، و از دستمزدي كه نويد زندگي بهتري را به همراه نداشت مي ناليدم. روزي در اتومبيلم نشسته بودم و به راديو گوش مي دادم كه وين داير شروع به سخنراني كرد. مضمون حرفش اين بود كه مانند مرغابيها كه مدام واك واك مي كنند، غرغر نكنيد، به خود آييد و چون عقابها اوج گيريد. پس از شنيدن آن گفتار راديويي، به پيرامون خود نگريستم و صحنه هايي را ديدم كه تا آن زمان گويي چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسيهاي كثيفي كه رانندگانش مدام غرولند مي كردند، هيچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبي نداشتند. سخنان وين داير، بر من چنان تاثيري گذاشت كه تصميم گرفتم تجديد نظري كلي در ديدگاهها و باورهايم به وجود آورم.» پرسيدم: « چه تفاوتي در زندگي تو حاصل شد؟» گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسيد. نكته اي كه مرا به تعجب واداشت اين بود كه در يكي دو سال گذشته، اين داستان را حداقل با سي راننده تاكسي در ميان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنيدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقيه چون مرغابيها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوي خود را متقاعد كردند كه چنين شيوه اي را نمي توانند برگزينند.»
شما، در زندگي خود از اختيار كامل برخورداريد و به همين دليل نمي توانيد گناه نابسامانيهاي خود را به گردن اين و آن بيندازيد. پس بهتر است برخيزيد، به عرصه پر تلاش زندگي وارد شويد و مرزهاي موفقيت را يكي پس از ديگري بگشاييد. دنيا مانند پژواك اعمال و خواستهاي ماست. اگر به جهان بگويي: «سهم منو بده...» دنيا مانند پژواكي كه از كوه برمي گردد، به تو خواهد گفت: «سهم منو بده...» و تو در كشمكش با دنيا دچار جنگ اعصاب مي شوي. اما اگر به دنيا بگويي: «چه خدمتي برايتان انجام دهم؟»، دنيا هم به تو خواهد گفت: «چه خدمتي برايتان انجام دهم؟ مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد دانشمندی عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت! یوگیست به او گفت: این چاله و دردت فقط در ذهن تو هستندو واقعیت ندارند! پزشکی برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت! یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است! فرد خوشبینی به او گفت: ممکن بود یکی از پاهات بشکنه! سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد!
دروغ به حقیقت گفت: " لباس خود را در آوریم و در این چشمه آب تنی کنیم ."
حقیقت ساده دل چنین کرد، در آن لحظه که در آب بود، دروغ، لباس حقیقت را از کنار
چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد .
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد؛
از آن روز ما حقیقت را برهنه می بینیم ، اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات می کنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است؛ و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت می کند...!
وقتي شما به شهر نيويورك سفر كنيد، جالب ترين بخش سفر شما هنگامي است كه پس از خروج از هواپيما و فرودگاه، قصد گرفتن يك تاكسي را داشته باشيد. اگر يك تاكسي براي ورود به شهر و رسيدن به مقصد بيابيد شانس به شما روي آورده است. اگر راننده ي تاكسي شهر را بشناسد و از نشاني شما سر در آورد با اقبال ديگري روبرو شده ايد. اگر زبان راننده را بدانيد و بتوانيد با او سخن بگوييد بخت يارتان است و اگر راننده عصباني نباشد، با حسن اتفاق ديگري مواجه هستيد. خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.
شرح حكايت
یک روحانی او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای!
» یادمان باشد که
» تعهدات خانواده هاي بالنده دربرابر فرزندان در هزاره سوم
» تقسيم بندي والدین دانش آموزان
» وقتــــــــــــی دروغ و حــــــــــــــقیقت با هم راه می رفتند،
» خوشبختي ما در سه جمله است
»
» نكته های پند آموز جالب :
» شما مرغابي هستيد يا عقاب؟
» آنکه می تواند، انـــجام می دهد...!
| Design By : Pars Skin |

